1.همه می‌دانیم که حداقل 70٪ تهرانی‌ها،  تهرانی اصیل نیستند. همگی از گوشه و کنار  ایران جمع شده‌ایم و بدون اینکه بیانیه و یا مانیفست خاصی بنویسیم، اول کاری که کردیم کنار گذاشتن تعصبات... بوده، بعد هم به تدریج فرهنگ خاصی را با همه مشترکات و تفاوتها ایجاد کردیم یا ایجاد شد، به نام: "تهرانی". گاهی هم که توی کوچه و خیابان و یا مجالس عروسی و عزا دعوایمان شده زود به یاد زادگاه اجدادمان افتادیم و به اطرافیانمان گفتیم: پس غیرت (ترکی،لری،اصفهانی،رشتی،مشهدی،شیرازی و...) و تعصبت کجا رفته؟‍!
اما زود متوجه شدیم که اینجا تهران است و تنها چیزی که رنگ می‌بازد همین جور چیزهاست. جالب‌تر آنکه اغلب کسانی هم که در تهران محصولات متفاوت فرهنگی تولید می‌کنند و نقدی و یا بیان دیگرگونه‌ای از فرهنگ و تاریخِ جایی از ایران را طرح می‌کنند، خود تهرانی اصیل نیستند و به قولی شهرستانی‌اند.

2.اگر روزی در سریال و یا فیلمی شخصیتهای بدون لهجه و لباس محلی خاصی، به اشکال گوناگون حتی به لجن هم کشیده شوند، قطعا آنها تهرانی هستند و کک کسی هم گزیده نمی‌شود و نباید هم بشود. چون ظاهرا تهرانی‌های بَدَل، به دلیل از دست دادن اصلتهای ظاهری، مستحق شنیدن و تحمل هرگونه عتاب و خطابِ توهین‌آمیز هستند!

3.با وجود همه‌ی این کشمکش‌ها وقتی برای دختر و یا خواهرمان خواستگار می‌آید و یا به خواستگاری می‌رویم، اینکه طرف مقابل اهل کدام شهر و روستاست، جزو الویت‌های آخرمان به حساب می‌آید و تنها در سطوح کم‌سواد و دور از فرهنگ مدرن امروزی است که فردی فقط و فقط ملاکش برای انتخاب شریک زندگی قومیت و یا اهلیت فلان شهر و قوم است.

4.مصیبت‌هایمان از آنجا آغاز می‌شود که افرادی موذی و مغرض در کشورهای اطراف، برایمان تاریخ می‌خوانند و پس از تفسیر آن در اذهان مالیخولیایی خود، به ما یاد می‌دهند که همه تاریخ ما در متون اصیل خودمان جعلی بوده و آنها با زحمت و مررات به این رسیده‌اند که مثلاً نگارگری ایرانی مال ترکهاست، مولوی ترک بوده، اسدآبادی افغانی است، گنجوی مال گنجه است و....

5.تاریخ نمی‌خوانیم!!! اگر هم می‌خوانیم آن چیزهایی است که در کتابهای مدرسه بنا بر 1000‌ها مصلحت و منفعت، با کلی ممیزی به خوردمان می‌دهند که تنها مصرف روزمره دارد و از حقیقت و و واقعیت کمتر اثری دیده در آن دیده می‌شود.

6.به قول استاد ملکیان، از منظر روانشناسی، انسان و یا جامعه‌ای پیر است که چشم امیدش تنها به افتخارات گذشته باشد، آنهم نه برای آموختن در مسیر بهبود امروز و آینده، بلکه برای اثبات حقانیت تنفر خود از امروز و یاس خود از آینده.

7.افتخارات را باید در کنار اشتباهات و سهل‌انگاری‌هایمان ببینیم. به قول کانتِ مرحوم، اگر "شجاعت دانستن" داشته باشیم، قطعا از نقد و نقادی نه گریزان می‌شویم و نه هراسان. گیرم که این وسط کسی هم سهوا یا عمدا غیرمنصفانه و یا حتی مغرضانه نقدمان کند؛ مهم آنست که برای فراهم شدن فضایی متعادل و سودمند منتقدانه، همگی باید هزینه‌ بپردازیم. پرداخت هزینه چه برای تهرانی اصیل و بدلی، و چه شهرستانی نگران، ضروریست. این شوخی کودکانه‌ای است که کم‌تحملی‌مان در برابر نقدهای هموطنان داخلی باعث شود که تکیه و توکلمان را به مغرضین و همسایگان حسدورزمان بسپاریم.

8.جای دوری نرویم. اگر کمی دقت کنیم، متوجه می‌شویم که سرریز رفتارها و نگرشهای مردمی، به راحتی در منش و کردار سیاسیون و مسئولین هم متجلی است. آن کسی که به مسند قدرت و مدیریت تکیه می‌زند از کره مریخ به زمین مصادره نشده است، او هم در دامان همین خانواده‌ها و سلوک اخلاقی اعضای همین خانواده ایرانی رشد و نمو کرده است. پس پی گناهکار و مقصر در این سطح و آن طبقه و آن یکی مسند و صنف نگردیم. بنگریم که آیا به واقع در خانواده‌های ایرانی، می‌توانیم شاهد آموزش و تمرین شیوه‌های انتقاد از یکدیگر (به ویژه) انتقاد از بزرگترها و پیشینیان باشیم؟!